شمارهٔ ۲۵ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیست
چه کنم جان؟ چو جزین هیچ دگر حاصل نیست
بر نبندد ز میان تو کمر طرفی، از آنک
در میان خود بجز از طرف کمر حاصل نیست
ذوق باشد دهنم را که کد یاد لبت
ورچه ذوق شکر از نام شکر حاصل نیست
گفتی اندر مه و خورشید نگاهی می کن
گر ز رخسار منت حظّ نظر حاصل نیست
گرچه این هر دو دوجسمیست بغایت روشن
آن غرض کز تو بود از مه و خور حاصل نیست
دل ز زلف تو طلب کردم و بر خود پیچید
گو:مکن شرم، بگو نیست اگر حاصل نیست
بجز از درد سر ار با تو بسی خواهم گفت
هیچ مقصود من ای جان پدر حاصل نیست
گفتمت بوسی از آن لعل وز من جانی نقد
این توقّف ز چه رویست؟ مگر حاصل نیست؟
بر گرفتم طمع از تو که مرا هیچ طمع
بی زر از تو نشود حاصل وزر حاصل نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده از درد و رنجی که از عشق به معشوقش میکشد سخن میگوید. او احساس میکند که جز درد دل و اندوه چیزی حاصل نشده و هیچ امیدی به بهبودی ندارد. همچنین به شدت به محبت معشوق وابسته است و میگوید که همه آرزوهایش به خاطر عدم توجه معشوق ناخوشایند و بینتیجه است. وی همچنین اشاره میکند که اگرچه معشوق زیباست، اما آن زیبایی برایش سودی ندارد. در نهایت، گوینده از عشق و آرزوهایش ناامید شده و از معشوقش طلب آرامش و نتیجهای بهتر دارد، اما پاسخ این است که هیچ کدام حاصل نشده است.