شمارهٔ ۳۷ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دل ز غم عشق تو کی جان برد؟
تا که جفای تو برین سان بود
دست کش از دامن تو کوتهست
هر نفسی سوی گریبان برد
لذّت جان کی بود آنرا که او
بی رخ تو عمر بیابان برد؟
تا هوس آن لب و دندان پزد
بس که دلم دست بدندان برد
جای ز نخ باشد آنجا که ماه
باز نخت گوی بمیدان برد
خاک جهان بر سر چوگان و گوی
زلف تو چون سربزنخدان برد
هر چه ترا آرزویست آن بکن
بر رهی آنست که فرمان برد
دان که بدان شاد بود جان من
کز تو غم و جور فراوان برد
آنچه دلم دید ز عشق بتان
وآنچه همی از غم ایشان برد
زنده بر آتش نهمش زین سپس
پیش من ارنام نکو آن برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم عشق و دردهای ناشی از جدایی از معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که زندگی بدون زیبایی محبوبش مانند بیابان بیروح و بیمعناست. هر لحظه که به یاد او میافتد، دلش آشوب میشود و به دستکشیدن از یاد و خاطرات آن معشوق نمیتواند. شاعر به تمایل و شوق خود برای دیدن لبها و دندانهای محبوبش اشاره میکند و حسرت و درد خود را از دوری او ابراز میدارد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که حتی با وجود تمام غمها و مشکلات، جانش به عشق او شاداب است. این شعر بازتاب احساس عمیق عشق و درد جدایی است که شاعر آن را به تصویر میکشد.