شمارهٔ ۶۷ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
اومید آدمی بوصالت نمی رسد
اندیشۀ خرد بکمالت نمی رسد
می گفت دل حدیث وصال تو ، عقل گفت:
خاموش، این حدیث محالت نمی رسد
خورشید آتشین که چنو نیست گرم رو
در گرد بارگیر جمالت نمی رسد
گفتم: دلم ز خدمت وصلت بصد بلا
الّا بدست بوس خیالت نمی رسد؟
لطف تو گفت: این چه حدیثست؟ هر سحر
پیغام من ز باد شمالت نمی رسد؟
از چه سیه ترست چو روزم زمان زمان
گر دود دل در آن خط و خالت نمی رسد؟
هر چ آن ز کاروان حوادث رسیدنیست
دم دم همی رسند و وصالت نمی رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به ناامیدی و نرسیدن به وصال محبوب اشاره میکند. او میگوید که امید انسان به وصال نمیرسد و حتی اندیشهی خرد هم به کمال نمیرسد. دل او دربارهی وصال صحبت میکند، اما عقل به او میگوید که این موضوع محال است. اشعار به توصیف نارسایی عشق و تلاش برای رسیدن به محبوب میپردازد، و در نهایت به این نتیجه میرسد که هرچقدر که حوادث و نشانهها وجود داشته باشند، وصال محبوب همچنان دستیابی نیافتنی است. در کل، این اشعار بیانگر غم و حسرت عشق و انتظار بدون نتیجه است.