شمارهٔ ۹۴ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بیتو مرا زندگی به کار نیاید
محنت هجر تو در شمار نیاید
در چمن وصل روی تو گُلِ عیشم
بی مدد خون دل به بار نیاید
روز نباشد که آفتاب جهانسوز
بر سر بامم به کارزار نیاید
بگذرد از عمر سالها که دلم را
بر سر کوی طرب گذار نیاید
تا که نبینم بنای وصل تو محکم
قاعدۀ عمرم استوار نیاید
تا نشود دل ز زندگانی خود سیر
بر دمِ آن زلفِ همچو مار نیاید
وای دل من اگر به گوش تو هر شب
از لبم این نالههای زار نیاید
گفتمت ای جان مکن جفا که رُخَت را
دود دل من همی به کار نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق عشق و اندوه شاعر است. شاعر از زندگی بی عشق معشوقش سخن میگوید و میگوید که بدون او هیچ چیز معنی ندارد. او در حسرتی همیشگی به سر میبرد و میگوید که رنج دوری از معشوق قابل شمارش نیست. شاعر به زیبایی لحظات وصال و پشیمانی از زندگی بدون او را توصیف میکند و به صراحت احساس دلتنگی و ناامیدیاش را ابراز میکند. در نهایت، او از معشوقش میخواهد که به او جفا نکند، زیرا درد دلش بیش از آن است که بتواند تحمل کند.