شمارهٔ ۳۳۸ - و قال ایضاً کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بلند قدرا آنی که در علاج نیاز
مفید تر زثنای تو نیست افسونی
از آْشیان تو هر هدهدی سلیمانی
بر آستان تو هر بنده یی فریدونی
در اضطراب از آن کف همی زند بر کف
که هست دریا از دست تو چو مغبونی
چنان زجود تو کان طیره شد که برناید
بزخم نشتر خورشید ازرگش خونی
ز دیده خون شفق هر شبی براند چرخ
زبیم آنکه کند قهر تو شبیخونی
زبهر فربهی مسند تو ساخت قضا
زخون خصمت واز خاک تیره معجونی
اگر بسعی عصایی ز پارۀ سنگی
روانه می شد آیی بصحن ها مونی
عجب مدار که از معجز سرانگشتت
شود زسنگ نگینت گشاده جیحونی
بحکم جزم کنم دور چرخ را محجور
اگر بوم ز جناب تو نیم مأذونی
ز دست بوس تو من کی طمع بریده کنم ؟
که پای قدر تو برسد همی چو گردونی
چگونه من ز سخایت کنم امل کوتاه
زنعمت تو بگردون رسیده هردونی
چو آفتاب خداوند کیمیاست کنون
زسایۀ تو هرآنجا که بود وارونی
کسی که بر سر او سایۀ همای افتاد
ز روی فالش گویند : کاینت میمونی
ز سایۀ تو بدیدم بچشم خویش که هست
به از هزار هما سایۀ همایونی
گمان می برم که هم ایدون فروشوند بخاک
که هر یکی شده اند از زر تو قارونی
روا مدار که بازی همی کنند بزر
چو سکّه سرزده یی و چو کوره مابونی
بچشم لطف نگر در عروس خاطر من
غنوده در تتق مدح تو چو خاتونی
معانی سخنم در مضیق هر حرفی
چنان که در شکم ماهیست ذوالنّونی
مرا از بخشش تو شکرهای بسیارست
کزوست خطّ من از هر کمی و افزونی
ولیک وقت چنین است و حال میدانی
که من نه مدّخری دارمن و نه مخزونی
نه هیچ وجه درآمد نه راه بیرون شو
نه از مضیغ حوادث گذر به بیرونی
ملوک را چو ز انعام تست وجه معاش
من گدا ز که دارم امید ماعونی؟
بکش صداع گدایان چنانکه ناز ملوک
و گرنه باز ز سر گیر وضع قانونی؟
چو در ترازوی مدحت بوزن آوردم
هزار معنی مطبوع هر یک از گونی
توقّعست که بر سکّۀ عنایت تو
زبهر بنده بطبع آوردند موزونی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به ستایش و توصیف ویژگیهای برجسته یک فرد (احتمالاً یک پادشاه یا شخص مهم) پرداخته و از او به عنوان منبع نعمت و قدرت یاد میکند. گوینده به قدرت و شکوه این شخص اشاره دارد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند به اندازه او در رفع نیازهای مردم موثر باشد. همچنین از زیبایی و کرامت او و تأثیر او بر جهان و دیگران سخن میگوید. شاعر به طور خاص به نعمتهای حاصل از حضور این شخص میپردازد و روابط میان او و دیگران را به نوعی توصیف میکند که نشاندهنده وابستگی و ارادت مردم به اوست. او میگوید که در این ناامیدی و بیپناهی تنها به او امید دارد و به نوعی وزنهبرداری از مدح این شخص را به چالش میکشد. در نهایت، شاعر از این فرد تقاضا میکند که به نیازهای او توجه کند و به او توجه نماید تا زندگیاش به خوبی سپری شود. این شعر پر از استعارهها و تشبیههای زیباست که نشاندهنده عمق احساسات شاعر و ارادت او به فرد مورد ستایش است.