شمارهٔ ۳۵ - و له ایضاً کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی بلند جنایی که سایۀ جاهت
همیشه بر سر خورشید آسمان گردست
بروزگار تو مه شد بشب روی منسوب
زهیبت تور رخش زان چو زعفران زردست
زآفتابش اگرچه هزار دلگرمیست
بنزد خاطر تو صبحدم همان سردست
بر اندر دیدۀ منت سیل بر جهان و هنوز
میان شادی و طبعم همان چنان گردست
ز بس که در دل من دردهای بسیارست
نمی توانم گفتن مرا فلان در دست
اگر چه بنده ز آثار بی عنایتیت
ز هرچه شغل و عمل بود این زمان فردست
ز خاک پای تو بیزارم ار کسی هرگز
چو بنده خدمت تو از میان جان کردست
دوسال شد که زحرمان همی زند نشخوار
زنعمتی که ازین پیش در جهان خوردست
زگلستان عزایت چو قسم من خوارست
مرا در آنچه که در دست دیگران ور دست؟
حکایت من و این کارنامه ها اکنون
همایون کلید در جامعه دان و آن مردست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است درباره دشواریها و دردهای عشق و وابستگی. شاعر از سایههای قدرت و جلال معشوق خود صحبت میکند که بر زندگیاش تأثیر گذاشته است. او به احساساتی چون غم و ناتوانی در بیان دردهایش اشاره میکند و همچنین به بیتوجهی معشوق که باعث رنجش او شده است. شاعر به نوعی در حال تحسین معشوق است، اما در عین حال از عذابهای درونی و احساس عدم رضایت نیز سخن میگوید. در نهایت، او به واقعیتهای دردناک زندگی و ناتوانیاش در دوری از معشوق میپردازد.