شمارهٔ ۵۲ - ایضا له کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سپهر قدرا! شوق رهی بخدمت تو
چو لطف شامل تو از قیاس بیرو نست
ز دست هجر تو هر شب فغان سینة من
چو پای همّت تو بر فراز گردونست
گذشت در نظرم عکس نوک خامة تو
از ین سبب مژه ام بر زر درّ مکنونست
بسی معالجت شوق کرده ام هر بار
و لیک هرگز از این سان نبود کاکنونست
برین صفت که من از فرقت تو رنجورم
شفای جان من از طلعت همایونست
ز روی صورت اگر چه ز حضرتت دورم
ضمیر پاک تو داند که حال من چونست
بدان خدای که از فیض ابر قدرت او
سر بهاران سبزست و چهره گلگونست
که شوق خادم داعی همی به خدمت تو
از آنچه بود یکی صد هزار افزونست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شوق و اشتیاق خود برای خدمت به محبوب اشاره میکند. او بیان میکند که عشق و لطف محبوبش فراتر از تصور است و غم دوری از او هر شب قلبش را میفشارد. شاعر از زیباییهای محبوب میگوید و تأکید میکند که با تمام درمانهایی که برای فراموشی او کرده، هیچگاه به حالتی که اکنون دارد، نرسیده است. او درد جدایی را در کلمات خود احساس میکند و به محبوبش میگوید که اگرچه از او دور است، اما دل پاک او از حال او آگاه است. در نهایت، او تأکید میکند که شوق و خدمت به محبوبش از هر چیزی در دنیا بیشتر است.