شمارهٔ ۶۹ - ایضا له کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آمد رهی به خدمت و تادیر گه نشست
وانگه ندیده چهرة مخدوم بازگشت
راهی دراز بود و ز تاثیر آفتاب
چون سنگ بود کآمد و چون موم بازگشت
آمد به درگهت متظّلم ز روزگار
دادش نداد دولت و مظلوم بازگشت
تا آن زمان نشست که سلطان نیمروز
از ترکتاز مملکت روم بازگشت
ای پرده دار لطف کن و خواجه را بگوی
کامد رهی بخدمت و محروم بازگشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شخصی سخن میگوید که پس از یک سفر طولانی و دشوار به درگاه سلطان میآید تا شکایت کند. او در راه به شدت تحت تأثیر آفتاب قرار میگیرد و حالش تغییر میکند. وقتی به درگاه میرسد، با وجود تلاشش، موفق به جلب توجه سلطان نمیشود و بار دیگر به حالت ناامیدی برمیگردد. شاعر از پردهدار درخواست میکند که به خواجه بگوید که او به خدمت آمده اما ناامید و محروم بازگشته است.