شمارهٔ ۱۱۵ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس
سوز و گداز شمع ز آه سحر بپرس
با مدعی بگوی که از گفتگوی ما،
از لعل یار بگذر و حرفی دگر بپرس
تا مهر اوست در دل ویران من نهان،
احوال گنج از من بی پا و سر بپرس
با زلف دوست قصه بخت سیه بگو
وز لعل یار غصه خون جگر بپرس
ز احوال آب شور که چون لؤلؤ آورد
بی جستجو ز مردمک چشم تر بپرس
احوال سختی دل سنگین دلان شهر،
از نالههای دم به دم بیاثر بپرس
شرح جفا کشیدن افسر به بند عشق،
از نیک پی خجسته آن نوسفر بپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مخاطب خود توصیه میکند که برای درک عواطف و دردهای عاشقانهاش، از موجوداتی مانند پروانه و شمع بپرسد، زیرا آنها به خوبی حال او را میفهمند. او از مدعی میخواهد که به حرفهایشان توجه نکند و به جای آن، به جستجوی احساسات عمیقتری بپردازد. شاعر بیان میکند که عشق او در دلش پنهان است و حالش را باید از آنهایی پرسید که درگیر سختیهای عشق هستند. همچنین به وصف غم و جفا در عشق میپردازد و از چگونگی تحمل درد و مشکل در راه عشق، صحبت میکند. در نهایت، او به حکایتهای زندگی و عشق اشاره میکند و از دیگران میخواهد که احوال عشق و دلشکستگی را بفهمند.