نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۶ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش

پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش

نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری

که با صد ناتوانی جان من آمد پرستارش

من آن مرغم که چشم باغبان از بهر پاس گل،

شررها می زند در آشیان هر روز صد بارش

بسی حیرانم از این باغ و از این سرو و از این گل

که آمد در نوا یکسان تذرو و بلبل و سارش

از آن ترسم که سوزد در گلستان ریشه گلبن

از این سان مرغ جانم گر شرر ریزد ز منقارش

دلم در گلشنت آن آتشین مرغ است خوش الحان

که چون پروانه سوزد بلبل از آزرم گفتارش

چنان پا می نهم از حسرت صیاد در صحرا

که چون مژگان برون آید ز چشمم ناوک خارش

چنان مرغ دلم در دام غم مستانه می‌نالد

که هر کو بشنود دیگر نخواهی دید هشیارش

دلی کز نوک تیر عشق مجروح است چون افسر

توان دانست حال زخم دل از چشم خونبارش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حال بیمار عشق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که پرستاری که این چنین عاطفه و عجز دارد، چگونه می‌تواند حال بیمار را بهبود بخشد. او دچار عذاب و درد است و هیچ‌کس نمی‌تواند به او کمک کند. شاعر خود را به مانند مرغی توصیف می‌کند که برای حفاظت از گل، در آشیان دچار رنج و درد می‌شود. او از آتش عشق و حسرتش می‌نالد و به شدت تحت تأثیر احساسات خود است. غم و عشق او به گونه‌ای است که می‌تواند دیگران را نیز تحت تأثیر قرار دهد، و همچنین زخمی بودن دلش را با تیغ عشق به تصویر می‌کشد. در نهایت، احساسات عمیق و پیچیده خود را به زیبایی بیان می‌کند.