شمارهٔ ۱۱۹ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
وه چه خوش است گلشن و باد خوش بهاریش
لاله و داغ آتشین، سنبل و بیقراریش
سرو سهی به بوستان یاد قد تو میکند
هر نفسی که میزند دم ز نوا قناریش
سنبل بی قرار تو می ببرد قرار من
تا ز نسیم بشنوم قصه بیقراریش
در چمن و در انجمن جمله بود ز عشق تو،
بلبل و بیقراریش، عاشق و دلفکاریش
از غم و شادی جهان گوشه گزیده ایم ما
گل رخ و بی وفایی اش، دلبر و غمگساریش
گر بزنی تو بر جگر، تیر هلاکم ای پسر،
زخم تو را بود سپر، سینه و زخم کاریش
دوش همی به عشوه ها، گفت بنال افسرا،
بلبل مست شد کجا زمزمه اختیاریش؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی گلشن و بهار اشاره میکند و از لاله و سنبل و درخت سرو به عنوان نمادهای عشق و زیبایی یاد میکند. او از بیقراری و دلتنگی خود برای محبوب میگوید و بیان میکند که هر نفسش همراه با یادآوری عشق و زیباییهای معشوقش است. در چمن و انجمن دیگران هم از عشق او سخن میگویند. شاعر به غم و شادی زندگی اشاره کرده و میگوید که دلبرش با زیبایی و بیوفاییاش او را غمگین کرده است. در نهایت، او از تیر غم و اندوهی که محبت معشوق بر دلش زده، سخن میگوید و به حال بلبل عاشق اشاره میکند که در تنگناهای عشق، سرمست و بیاختیار است.