شمارهٔ ۱۲۰ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
آن که قرار ما بود قصه آشنائیش
کی برسد به مهر و مه دعوی روشنائیش
این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شد
خوش بود آن که بشنوم صحبت آشنائیش
هیچ از او بجز وفا، سر نزند به عهد ما
آن که به دهر قصه شد شهرت بی وفائیش
آن که جدا نمی شود نقش وی از خیال من
چند به سینه پرورم درد غم جدائیش
هیچ به او نمی رسد فتنه روزگار از آنک
کامده روزگار خود، از دل و جان فدائیش
از رمد است ایمن و از سبل است در امان
روشن اگر شود دمی دیده به روشنائیش
گو نبود میسرم شاهی هفت کشورم
کز همه چیز بهترم مرتبت گدائیش
هر که ز دوست بگسلد بسته بند غم شود
محنت بستگی بود خوب تر از رهائیش
افسر اگر نه روز و شب مدحت یار می کند
لعل ز لب چرا چکد گاهِ غزل سرائیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق شاعر نسبت به محبوبش اشاره دارد. او به یاد آشنایی و محبتی که میانشان بوده، میافتد و از موانع و چالشهای زندگی سخن میگوید. شاعر به وفاداری و صداقت محبوبش تأکید میکند و به زیباییهای وجود او در ذهنش اشاره میکند. او از جدایی و غم آن، و همچنین ارزش محبت و ارتباط عاطفی صحبت میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی اگر به مقام و ثروت نرسد، محبت و یاد محبوب از تمام داراییها برایش ارزندهتر است.