شمارهٔ ۱۲۱ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش
گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط
گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش
گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل
با مدعی نگویم راز نهان خویش
چون بحر در خروشیم و چون باده ام به جوش
مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش
خاموشیم بود سبب کام مدعی،
از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش
بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم
وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش
تا آنکه یار جان و دل از ما کند قبول
افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و آتش درون شاعر میپردازد. شاعر از احساسات شدید خود سخن میگوید و میخواهد که عشقش را مانند شعلهای روشن کند. اگرچه ممکن است از درد و رنج رنج ببرد، اما او رازهایش را به کسی نمیگوید. شاعر خود را همچون دری پرخروش و بادهای جوشنده میبیند و خاموشی را به عنوان یک استراتژی برای آرامش مدعی میداند. در نهایت، او امیدوار است که یار تنها و محبوبش به او توجه کند و عطری از عشق را به او هدیه دهد.