شمارهٔ ۱۲۷ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم هوای آن که روم در دیار خویش
بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش
زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد
دادم به دست کودک نادان مهار خویش
خلق از برای مشک به تاتار می روند
ما کرده چین زلف بتان را تتار خویش
در شهر، شهره گشت به عشق تو نام ما
کردیم زنده سیرت اصل و تبار خویش
ای تیره بخت دل سر زلف بتان مجو
مپسند تیره روز من و روزگار خویش
مردم نگارخانه مانی هوس کنند،
ما را، نگارخانه مانی، نگار خویش
ای دیده لعل کرده به دامان کجا روی
از بهر دوست برده کس این سان تتار خویش
گفتم مگر ز غصه دلدار وارهد
افسر نداشت در غم او اختیار خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing (شوق) شاعر به دیار خود و عشق به معشوق است. شاعر تمایل دارد دوباره به وطنش برگردد و دل به زلف یار ببندد. او در مسیر عشق با خطرات بسیاری مواجه است و اشاره میکند که مردم برای به دست آوردن مشک به دوردستها میروند، در حالی که او زیبایی زلف معشوقش را در قلب دارد. عشق او باعث شده که نامش در شهرها به معروفیت برسد و هویت و اصل و نسبش را زنده کند. شاعر همچنین به تلخی و سختی زندگی خود اشاره میکند و به دعوت از چشم خود میپردازد تا در جستجوی دوستش تلاش کند. در نهایت، او بیان میکند که غم و غصه عشق او موجب شده که نتواند کنترل بر اوضاع خود داشته باشد.