شمارهٔ ۱۲۵ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن که در دیده بینای من آمد جایش
هیچ از ریختن خون نبود پروایش
کرده منقار به خون جگر خویش خضاب
طوطی از حسرت لعل لب شکرخایش
زنده چون خضر از آن نیست سکندر که نداشت
ذوق بوسیدن لعل لب روح افزایش
گفته بودند به آواز دف و نغمه چنگ،
دیده بودند به زیبایی اگر همتایش
ناز بر مشتری و فخر به ناهید کنم
بر سرم باشد اگر سایه گردون سایش
آن که فرسود مرا در غم تنهایی و رفت،
باد یارب همهجا شادی غمفرسایش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق عشق و غم ناشی از جدایی است. شاعر اشاره میکند که کسی که در چشمانش آمده، هیچ نگرانی از ریختن خون ندارد. او به طوطی اشاره میکند که به خاطر حسرت زیبایی معشوقش، خون جگر خود را به منقار زده است. شاعر به زندگی خضر که نماد جاودانگی است اشاره کرده و میگوید که سکندر نیز از بوسیدن لب معشوقش بیبهره است. شاعر به زیبایی و شگفتی معشوق میبالد و به همتای او اشاره میکند که در نغمههای موسیقی به زیبایی او توجه شده است. او از تنهایی و غم ناشی از دوری از معشوقش رنج میبرد و از باد میخواهد که شادی را به او بازگرداند و غم او را از بین ببرد.