شمارهٔ ۱۲۸ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش
گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط
گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش
گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل
با مدعی نگویم راز نهان خویش
چون بحر در خروشم و چون باده ام به جوش
مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش
خاموشیم بود سبب کام مدعی،
از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش
بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم
وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش
تا آن که یار جان و دل از ما کند قبول
افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشق و احساسات خود صحبت میکند. او میگوید اگر بخواهد، با عشق خود میتواند همچون شعله شمع روشنایی بیافریند. او به عاطفه و درد خود اشاره میکند و میگوید حتی اگر دلش پاره پاره شود و جگرش آسیب ببیند، راز دلش را با کسی فاش نخواهد کرد. او مانند دریا خروشان و در حال جوش است، اما به خاطر عشقش مجبور به سکوت است. شاعر بیان میکند که سکوتش به خاطر عشقش نیست، بلکه در تلاش است تا در نهایت عشق واقعی را از معشوق دریافت کند. در نهایت، او به امید آنکه معشوقش او را بپذیرد، ابراز longing میکند.