نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۴ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق

از فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق

از می ساغر لبت، لعل بدخش غرق خون،

وز تف حسرت رخت خرمن ماه محترق

ای گهر عقیق لب جیب و برم یمن کنی،

خون دل از دو دیده ام ریز اگر بدین نسق

مردم چشم روشنم دید بیاض روی تو

شست سواد دیده‌ام ز اشک روان خود ورق

شادی وصل عاقبت شد به فراق منتهی

وه که به رنج شد بدل، لذت عیش ماسبق

روی چو‌‌ آفتاب تو، تافته بر جهانیان

بوالهوسان چو شب پره هیچ ندیده جز عشق

مفتی شهر را بگو، منکر عاشقان مشو

ورنه به شرع ما شوی، موجب ذم و طعن و دق

قاصد یار افسرا، مژده وصل می دهد

لایق او چو نیست زر، سر بنهیم بر طبق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با زبانی عاشقانه و احساسی به توصیف زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل شاعر می‌پردازد. شاعر از زیبایی‌های معشوق، مانند موهایش که چون سپیده دم می‌درخشد و رویش که روشنایی آفتاب را به یاد می‌آورد، سخن می‌گوید. او احساسات دردناک فراق و حسرت را نیز ابراز می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که وصال و وصال در نهایت به جدایی منتهی شده است. شاعر از نگاه و اشک‌هایش سخن می‌گوید که ناشی از عشق و آرزوی وصال است. در نهایت، به انتقاد از افرادی می‌پردازد که عشق را منکر می‌شوند و از قاصد یار که پیغام عشق می‌آورد، یاد می‌کند.