نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را

که به پادشه بگوید سخن من گدا را

بود آرزو همینم، که نهد قدم به چشمم

همه زین غمم که مژگان خلد آن عزیز پا را

رخ و لعل و زلف او را گل و قند و مشک گفتم

به عتاب گفت: کم گو سخنان ناروا را

به دو زلف عنبرینش ختن و ختا چه گویم،

که نبخشد آن گناه و نپذیرد این خطا را

به خدنگم ار بدوزی، نبرم علاقه دل

که به جان خریده ام من همه ناوک بلا را

چو صبا ز زلفت آرد سحر ار به من نسیمی

همه بنگری مشوش، سحر من و صبا را

ز تو از صبا حدیثی، دل من شنید و خون شد

که مباد از تغافل، که رها کنی جفا را

شده زآن مشوش افسر، سر زلف آن پری رو،

که دهد مگر قراری، دل بی قرار ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به فراست و دلخوشی‌های عشق اشاره می‌کند و از دلبر می‌خواهد که پیامش را به پادشاه بگوید. آرزوی او این است که دلبر قدم به چشمش بگذارد و او را از غم رهایی بخشد. شاعر زیبایی‌های دلبر همچون رخ و زلف او را با گل و قند مقایسه می‌کند، اما دلبر از او می‌خواهد که دیگر از سخنان بیهوده صحبت نکند. او به زلف‌های دلبر اشاره می‌کند و از گناهانی که کرده می‌گوید. در ادامه، شاعر به حال و هوای خود اشاره دارد و از نسیم صبحگاهی می‌خواهد که حال مشوش او را نشان دهد. در نهایت، او از صبا می‌خواهد که از دلبر خبری بیاورد و به او هشدار می‌دهد که نباید از بی‌توجهی به او غافل شود.