نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

هر آن مرغی که می‌بندند در گلزار بالش را

چه می‌دانند مرغانی که آزادند حالش را

من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،

کشد در خاک و خونم زار و نندیشد مآلش را

به گلزاری مرا دادند رخصت در پرافشانی

که سوزد هر سحرگه، سوزش هجران نهالش را

به بیداری شود بی‌شبهه از صورتگری غافل

اگر در خواب خوش بیند، شبی مانی خیالش را

بنازم عرصه گاه عشق، کانجا سالخوردانش

نیازارند و ناز آرند، طفل خردسالش را

زلال زندگانی در لب ساقی بود، یا رب

خوش آن خضر مبارک‌پی که می‌نوشد زلالش را

تو افسر، ذره ناچیز و خورشید است آن دلبر

نخست از خویشتن بگذر، اگر جویی وصالش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد احساس آزادی و اسارت مرغی است که به طبیعت و زندگی آزاد خود اندیشیده و حسرت آن را دارد. شاعر خود را مانند این مرغ می‌داند که در چنگ صیاد گرفتار است و در خون و غم به سر می‌برد، بی‌آنکه کسی به عاقبت کارش فکر کند. او به گلزارها و عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که در عشق واقعی، سالخوردگان به ناز و نیاز نمی‌پردازند و فقط بر سر خوشی‌های زندگی می‌آیند. او همچنین درباره اهمیت زندگی و نوشیدن از زلال آن صحبت می‌کند و در پایان به این نکته اشاره می‌کند که برای رسیدن به وصال محبوب، باید از خود بگذریم.