شمارهٔ ۱۴۱ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
که میگوید که من دلبر ندارم
که از زلف بتان دل برندارم
دل صدپارهام را مرهمی کو
که تاب خنجر دیگر ندارم
خوشم با گلستان چشم خونین
که غیر از لاله احمر ندارم
بکش تیغ و بکش بی جرم ما را
بگو پروایی از محشر ندارم
به بالینم بیا تا بر تو ریزم
وجودی را که در بستر ندارم
ز لخت دل کنم جان را مداوا
که دارویی از این خوش تر ندارم
ننوشم بی دو لعلت ساغر می
که خون دل در آن ساغر ندارم
کشد آن ترک بر افسر اگر تیغ،
من از خاک درش سر بر ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و عشق بدون پاسخ خود صحبت میکند. او میگوید که دلبر ندارد و نمیتواند از عشق خود دل بکند. دلش پر از درد است و به دنبال مرهمی برای این درد میگردد، اما تاب و توان تحمل بیشتر را ندارد. شاعر به زیبایی گلها اشاره میکند و تنها لالههای سرخ را در خود دارد. او از معشوقهاش میخواهد که بیگناهیاش را بکشد و خود را به او نزدیک کند، زیرا وجود دیگری در زندگیاش ندارد. احساساتی همچون عشق، درد و دلتنگی در این شعر مشهود است و شاعر به شدت تحت تأثیر این احساسات قرار دارد.