نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۲ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

من که سودا زده روی توام

بسته سلسله موی توام

من که خود بلبل هر گل نشوم

قمری قامت دلجوی توام

هر شب از دست غمت جان سپرم

هر سحر زنده کند بوی توام

همچو برقی که به خرمن گذرد

سوخت سر تا به قدم خوی توام

روز و شب صحبت هر انجمن است

قصه روی تو و موی توام

تیغ بر کشتن من آخته ای

بنده ساعد و بازوی توام

هر کسی سوی کسی دیده برد

من همه دیده و دل سوی توام

گر بود کوه احد پیکر من

همچو کاهی به ترازوی توام

ای که از یک نگهم زنده کنی

کشته تیغ دو ابروی توام

ای که با جنبش آن زلف دراز

صولجان داری و من گوی توام

افسرا، فاش تر از این می گوی

که بود گلشن جان کوی توام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عشق و وابستگی عمیق گوینده به معشوق می‌گوید. گوینده خود را در دام عشق دیده و به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند. او از درد و غم ناشی از دوری از معشوق سخن می‌گوید و به شدت تحت تأثیر عشق و زیبایی‌های اوست. احساساتش تا حدی است که حتی خود را به کاهی در برابر کوه تشبیه می‌کند و از قدرت و جاذبه معشوقش می‌گوید که او را زنده و جان‌دار می‌کند. در نهایت، گوینده به شدت به معشوق وابسته است و این احساس را با زیبایی و قدرت عشق خود بیان می‌کند.