شمارهٔ ۱۴۶ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم
دگر خیال بود هر چه هست در نظرم
اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار
من از خیال لبت چون عقیق خون جگرم
اگر تو سرو بنی، من تذرو نغمه تراز
اگر تو شاخ گلی من چو بلبل سحرم
گرم تو اوج دهی بر سریر نه فلکم
گرم تو پست کنی کم ز خاک رهگذرم
گر التفات توام پایمرد لطف شود،
به ملک نظم یکی شهسوار تاجورم
اگرچه ملک خرابم ولی به همت دوست،
در اوج شاعری آزرم ابر پرگهرم
همان درخت کهن عمر دیرسالم من
که سنگ جور تو ریزد شکوفه و ثمرم
نمک به منطق شیرین من شود شکر
چو بر زبان گذرد نام شاهد شکرم
ز یمن دولت دلدار افسرا، هر شب
در آسمان همه شعرا چو شعر می شمرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوبش میپردازد و میگوید زمانی که چهره او را در خیال میبیند، همه چیز دیگر همچون تخیل به نظر میرسد. او به زیباییهای ظاهری محبوبش اشاره میکند و با استفاده از تشبیهات زیبا، حس عشق و دلدادگیاش را بیان مینماید. همچنین، شاعر از مشکلات و خرابیهای زندگیاش میگوید اما با امید به لطف دوست، احساس خود را در اوج شاعری تعبیر میکند. در نهایت، او خود را مانند درختی که با عشق محبوب شکوفه میدهد، معرفی میکند و بر اهمیت و زیبایی اشعارش تأکید مینماید.