نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۲ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم

شکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم

من آن تذرو خموشم، که در فضای گلستان

ز بهر قامت سروی، اسیر حلقه و بندم

چرا خمیده و افتاده چون کمند و کمانم

اگر نه ابرو و زلفت بود کمان و کمندم

تویی که خوشه سنبل نهی به خرمن آتش

منم در آتش حسرت، نشسته همچو سپندم

مرا چه باک که تلخ است زهر درد جدایی

چو یاد آن لب شیرین، کند مذاق چو قندم

شنیده ام که سمندت هلال نعل ندارد

از آن گداخته پیکر، بسان نعل سمندم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر با استفاده از تشبیهات زیبا و گیرا، احساس عمیق دل‌تنگی و عشقش را به معشوق بیان می‌کند. او خود را همچون پرنده‌ای آزادی می‌داند که در باغ معشوق اسیر است و زیبایی‌های او را ستایش می‌کند. شاعر به تضاد بین جدایی و عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی درد جدایی هم نمی‌تواند از شیرینی یاد معشوق بکاهد. در نهایت، شاعر از ویژگی‌های معشوق می‌گوید که او را به ماندگاری و زیبایی همچون سنبل و آتش تشبیه کرده است.