نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۷ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم

گذارم آن که بسوزد ز شعله‌اش دهنم

هر آن که سوز درون مرا کند انکار

عجب کند که ببیند به غیر پیرهنم

پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافت

که رسته لاله خونین ز دامن کفنم

گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزم

فرشته باشم و در اوج دست اهرمنم

درآن بهار که هرگز خزان نیابد دست

منم که زمزمه آموز بلبل چمنم

بگیر دست من ای باغبان که در این باغ،

ز پا فتاد سرو و شکسته سمنم

به پارس زادم و نشو و نما به چین دارم

که چین نافه زلف تو خوش تر از وطنم

تو آمدی و عدم شد وجود من یکسر

در آن مکان که تو باشی گمان مبر که منم

بیاد شمع جمال تو هر سحر، افسر

میان جمع، فروزان چو شمع انجمنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به عشق و محبوبش اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که یاد محبوبش، مانند آتش، بر دلش تأثیر می‌گذارد و او را می‌سوزاند. شاعر به تضادهای وجودی خود اشاره می‌کند و از درد و رنج ناشی از عشق می‌گوید. پس از وفاتش، عشق او به گونه‌ای نمایان خواهد شد که مانند لاله‌ای خونین از دامن کفنش سر بر خواهد آورد. او خود را در حالتی بین فرشته و اهریمن توصیف می‌کند و از زیبارویی محبوب سخن می‌گوید که برایش به شدت مهم و مقدس است. شاعر می‌خواهد که محبوبش دست او را بگیرد و در باغی که مملو از زیبایی‌هاست، به کمک او بیاید. در نهایت، او به عشق و زیبایی محبوب اشاره می‌کند و بیان می‌کند که وجودش وابسته به محبوب است و خود را همچون شمعی در جمع دیگران احساس می‌کند.