نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۱ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارم

من دیوانه در آن مرحله تدبیر ندارم

من که ویرانه گنج لب یاقوت تو باشم،

شادمانم که سر منت تعمیر ندارم

من که بر تن زره از حلقه زلف تو بپوشم

روز هیجا، بجز ابروی تو، شمشیر ندارم

تا مرا شد صف مژگان جهانگیر تو لشکر

شهربند سخنی نیست که تسخیر ندارم

وه که از همت عشق تو سراپای وجودم،

زر ناب است و دگر حاجت اکسیر ندارم

افسرا، بی خود و آشفته و ساغر زده ام من

راستی گویم و سالوسی و تزویر ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از احساسات عمیق و عشق خود به معشوقش سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که هیچ چیز جز عشق و زیبایی معشوقش برای او اهمیت ندارد و در این راه هر گونه تدبیر یا برنامه‌ریزی بی‌فایده است. او خود را دیوانه‌ی عشق می‌داند و به ویرانی و زخم‌هایی که ناشی از این عشق است، افتخار می‌کند. همچنین بیان می‌کند که عناصر دیگر زندگی‌اش هیچ‌گونه ارزشی در مقایسه با ابروی معشوقش ندارند و تنها وجود او برایش کافی است. او در نهایت به بی‌خود بودن و آشفته‌حالی خود اشاره می‌کند و تصریح می‌کند که هیچ تزویر یا دروغی در کلامش نیست.