شمارهٔ ۱۶۷ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن
شادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دل
با مویی، ای نباشم، یغمای جان و تن
دلهای خستگانش، اندر شکنج زلف
جانهای بی دلانش، اندر چه ذقن
بر چهره دلفریبش هی رشحه رشحه خوی
چون قطره قطره ژاله بر برگ نسترن
زلفیش و مو بمو، همه زنجیر عاشقان
موئیش و تو بتو، همه زنار برهمن
از لوح سیمگونش پیدا، غبار مشک
در حقه عقیقش، پنهان دُر عدن
شمع رخش، به مشعل خورشید سخره خوان
لعل لبش، به معدن یاقوت طعنه زن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت محبوب خود سخن میگوید. محبوبی با موهایی سیاه و چهرهای دلربا که شاد و خندان است. او با ویژگیهای ظاهریاش دلها را میرباید و بر روح و جان عاشقان تاثیر میگذارد. زلفهای او همچون زنجیر عاشقان را به هم متصل کرده و زیباییهای چهرهاش مانند قطرات شبنم بر گل نسترن است. لبهای او شبیه به یاقوت و چهرهاش درخشانتر از خورشید است. شاعر به طرز عاشقانه و رازآلودی به وصف این زیباییها پرداخته و احساسات عمیق خود را به تصویر کشیده است.