نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،

به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را

نمی‌دانم چه گلزار است این خرم فضا، یا رب

که گوش باغبان نشنیده آواز هزارش را

من آن مرغم که شد آبشخورش در آن گلستانی،

که خون بلبلان چون جوی آب است آبشارش را

فزاید تیرگی در چشم عاشق شعله آن مه،

مگر شمع رخی روشن کند شبهای تارش را

جز این صیاد سنگین دل ما را کشت و رفت آن گه،

پس از کشتن نمی دانم که می بندد شکارش را

به کوی دوست بی سامان، یکی پیک غریب استم،

که از ناآشنائیها، نمی داند دیارش را

دلی کز آفتاب طلعت آن ماه شد غافل

چو بخت افسر و زلف تو دیدم روزگارش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و روز یک پرنده (مرغ) می‌پردازد که در باغی زیبا و شگفت‌انگیز زندگی می‌کند. شاعر احساس تنهایی و غم ناشی از جدایی را بیان می‌کند و به جستجوی هویتی می‌پردازد که در میان زیبایی‌ها گم شده است. او تصویر می‌کند که چگونه بلبلان در این باغ می‌خوانند و زندگی می‌کنند، در حالی که او به عنوان یک پرنده از اوضاع اطرافش ناآگاه است. همچنین، احساس می‌کند که عشق و زیبایی به او تیرگی و درد می‌دهد و در نهایت، شور و شوقش نسبت به معشوقش به او اطلاعاتی درباره زندگی‌اش نمی‌دهد. شاعر به طور کلی حس گم‌گشتگی و فراق را در این فضا به تصویر می‌کشد.