شمارهٔ ۱۷۹ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن
ز آفتاب رخ، آیینه اش منور کن
بگو به ساقی مجلس، برغم زاهد خشک
ز آب روشن ساغر دماغ ما تر کن
ز عکس آن لب یاقوت، در پیاله ما
به جای لعل مروّق، شراب کوثر کن
اگر علاج جنون مرا طلبکاری
به گردن دلم آن طرّه معنبر کن
اگرچه فصل بهار است و بوستان فردوس،
بیا و کویم از آن رخ، بهار دیگر کن
وجود خاک رقیبان ز پختگی دور است
وجود پخته ما را بسوز و اخگر کن
به قاف غم چه نشینم هماره چون سیمرغ
دمی بر آتش آن رخ مرا سمندر کن
بگو به افسر از این پس که دُر نظمت را
نثار مقدم دلدار مهرپرور کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر دعوت میکند تا با زیباییهای عشق و شراب به جنون و شوریدگی بپردازد. او از ساقی میخواهد که با شراب روحافزا، دل و جانش را شگفتزده کند و عشق را در وجودش به وجود آورد. شاعر به زیبایی و لطافت معشوق اشاره میکند و میخواهد که فراتر از زیباییهای فصلی، عشق و جذابیت پایدار ایجاد کند. همچنین از آتش عشق سخن میگوید و از پرتو زیبایی معشوقش میخواهد که شعلهور و گرم شود. به طور کلی، شعر تلاشی است برای بیان نیاز به عشق و زیبایی در زندگی.