شمارهٔ ۱۸۲ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب تو
کنند تیرگون همی جهان بر آفتاب تو
به روزگار دوریت، چه پرتوم ز مهر و مه
بگو صبا برافکند، ز ماه رخ نقاب تو
رکاب را چه می کنی، دو پای تو دو چشم من
که در عقیق پرورم، دو حلقه رکاب تو
شراب لعل جام را، از آن به خاک ریختی
که قطره ای ز خون من چکیده در شراب تو
من از جگر دهم تو را تو از لبان دهی به من
لبان تو، شراب من، جگر مرا کباب تو
خراب از تو شد دلم، که یافت گنج معرفت
که معرفت در آن دلی، بود که شد خراب تو
وجود من همه تویی، چه پرسی و چه گویمت
جواب تو، سؤال من، سؤال من جواب تو
وجود افسرت بود، خیالی، آن هم از عدم
به روزگار خود شبی، درآید ار به خواب تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و عواطف عمیق عاشق را بیان میکند. شاعر با استفاده از تصاویر زنده، همچون زلفهای عنبرین و خورشید، به احساساتش اشاره میکند و میگوید که وجودش به معشوق پیوند خورده و عشق او همهچیزش شده است. همچنین به ارتباط عمیق بین عشق و معرفت اشاره میکند و میگوید که در این عشق، وجودش معنای تازهای پیدا کرده است. در نهایت، این شعر نشاندهندهی یک عشق آتشین و همزمان عمیق فلسفی است.