نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۶ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

عیب جنونِ من مکن ای که ندیده‌ای پری

گر تو ببینیش چو من جامه عقل بردری

ای بدن تو همچو جان رفته به جسم پیرهن

حیف که با چنین بدن سنگدل و ستمگری

از در سعی دیده ام خرد و بزرگ شهر را

چون تو همی ندیده ام مایه ناز و دلبری

دور کن این نقاب را از رخ آفتاب گون

پرده مه نمی درد تا به نقاب اندری

عیش و بهار و بوستان بر دگران نهاده ام

تا تو ز چشم و قد و رخ لاله و سرو و عبهری

ای مه سرو قد من، از رخ و قد دلنشین

غیرت ماه نخشب و حسرت سرو کشمری

از رخ خوب تر ز گل وز تن پاک تر ز جان

جام جهان نمای جم، آیینه سکندری

طرّه تو بهر خمی مار کلیم پرورد

آه که هندوی کند معجزه پیمبری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و زیبایی محبوبش سخن می‌گوید و به او می‌گوید که عیوب خود را مورد قضاوت قرار ندهد، زیرا او زیبایی‌های محبوبش را بیشتر از دیگران دیده است. او زیبایی محبوبش را با زیبایی‌های طبیعی مقایسه می‌کند و از چهره‌اش به عنوان آفتاب و از قامتش به عنوان سرو یاد می‌کند. شاعر می‌خواهد که محبوبش نقاب را از چهره بردارد تا زیبایی‌اش بهتر نمایان شود. در نهایت، او به جذابیت و کمال محبوب اشاره می‌کند و حسرتی بر زیبایی‌هایش دارد.