نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را

که شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را

مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرت

که سوزد شمع بزم دیگری پروانه ما را

حریفان را پر از صهباست جام عیش و حیرانم

که تا کی بنگرد ساقی تهی پیمانه ما را

مشو ایمن ز زهد عقل، ساقی می پیاپی ده

که این ویرانه آخر بشکند خمخانه ما را

اگر بایست بستن هر کجا دیوانه ای یا رب

به زنجیری ببند آخر دل دیوانه ما را

در این عالم که آب و گل اساس هر بنا آمد

بپا کردند از غم کلبه ویرانه ما را

ز افسر، آخر او را این همه بیگانگی تا کی

خوش آن روزی که سازد آشنا بیگانه ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی سخن می‌گوید. او از صیادی می‌خواهد که دانه‌اش را در دام بیندازد تا شاید مرغی دیگر داستان او را بشنود. او در بند غیرت خود افتاده و حسرت عشق را می‌خورد. حریفان او در حال شادی و عیش هستند در حالی که او تنهاست و به ساقی می‌گوید که از زهد و عقل ایمن نماند، زیرا ممکن است او را از لذت‌ها محروم کند. شاعر به یاد ویرانی عشق و جدایی می‌افکند و از غم کلبه‌ای خالی می‌گوید. او در آخر به بیگانگی اشاره می‌کند و امیدوار است روزی برسد که آشنایی دوباره با معشوق بیابد.