شمارهٔ ۲۹ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت
تا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت
دعوی عاشقی تو، باور دوست کی فتد
ناله زار تا چو نی نشنود از مفاصلت
روی چو آفتاب او در خم زلف بنگری
چون من تیره بخت اگر تار نگشته محفلت
ای که به محمل اندری از پس زلف همچو شب
مطلع آفتاب را، دیدم و بود محملت
من بشر و پری بسی، دیده ام و نیافتم
هیچ پری مشابه و هیچ بشر مماثلت
عارض آفتاب را ماه چو خود کلف نهد
روز طرب در انجمن بیند اگر شمایلت
ای مه سرو قامتم، چیست و کیست تا شود،
سرو چمن برابر و ماه فلک مقابلت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گویا شاعر به عشق و زیبایی محبوبش میپردازد. او به چهرهی درخشان معشوق و پیچیدگیهای زلف او اشاره میکند و بر احساسات عمیق و غم خود در مواجهه با این زیبایی تاکید میکند. شاعر میپرسد که آیا عشق واقعی او مورد اعتماد محبوب خواهد بود و نالههایش به گوش او خواهد رسید یا نه. او به مقایسه معشوق با دیگران میپردازد و میگوید که هیچ کس را به زیبایی و جذابیت محبوبش ندیده است. در نهایت، او به آرزوی ملاقات با معشوق و برابر شدن با زیباییهای او اشاره میکند.