شمارهٔ ۳ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. او میگوید که بدون محبوبش، زندگی برایش تاریک و ملالآور شده است. دل او در غم فرو رفته و هیچ چیز نمیتواند احساس تنهایی و اندوه او را کاهش دهد. شاعر از زیبایی محبوبش سخن میگوید و خواستار توجه و دیدن اوست، زیرا نمیتواند از عشقش صرفنظر کند. در نهایت، شاعر به زیبایی لبان محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن زیبایی شود.