نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیت

حیف، که همچو گل بود، عادت بی وفائیت

ای مه آفتاب رخ، در شب تار عاشقان

اشک فشانده شمع جمع، از غم روشنائیت

سینه به خاک برنهد، تن به هلاک در نهد

پشت فلک اگر کشد، بار غم جداییت

گر تو رها کنی، اسیر از تو جدا نمی شود

بندگران کجا برد، پای دل رهاییت

هر که شد آشنای تو، عهد به تیغ نگسلد

تیغ بلا کجا برد، رشته آشناییت

مسند جم نبایدم، تاج کیان نشایدم

سلطنتی است جاودان، مرتبه گداییت

هرچه زنی تو تیغ کین، ناله فرو برد دلم

زخم تو را به جان خرد، هر که بود فداییت

افسر، اگر گرفت زنگ، آینه دلت ز غم،

جلوه یار شد کنون، صیقل غم زداییت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و بی‌وفایی معشوقه‌اش اشاره می‌کند. او از درد جدایی و غم ناشی از آن سخن می‌گوید و احساساتی عمیق از عشق و فراق را بیان می‌کند. شاعر به معشوقه‌اش می‌گوید که حتی اگر او را رها کند، عشق و وابستگی‌اش از بین نمی‌رود. همچنین، او اشاره به پیوند عمیق میان خود و معشوقه‌اش دارد که نمی‌توان آن را قطع کرد. در نهایت، شاعر به سلطنت و مقام عشق اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که عشق و آرزوهایش ارزشمندتر از هر پادشاهی است.