نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت

با ما سری نداری بازیم سر به پایت

بس خون که در دل افتاد از بوی باده تو

بس پای کو به گل ماند از حسن دست خایت

غوغای عهد ضحاک یکباره خیزد از خلق

بر دوش اگر ببینند آن طرّه دوتایت

ما را و مدعی را در بزم عشق قربی است

کو از شراب بی خود ما مست از لقایت

ما رأی خویشتن را باری عدم شمردیم

ایدون هر آنچه خواهی میکن که رأی رایت

گوهر چو قابل افتد گویند کش بها نیست

آن گوهری که نبود ای سیم تن بهایت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بی‌وفایی معشوق و درد و رنجی که از این رابطه کشیده، اشاره می‌کند. او از عشق و شوقی که به معشوق داشته، سخن می‌گوید و به زیبایی و جذابیت او اشاره می‌کند که باعث زجر و درد او شده است. شاعر احساس می‌کند که در این عشق به‌نوعی قربانی شده و به تأمل در قدر و ارزش خود می‌پردازد. او به معنای واقعی عشق و عدم استقلال در تصمیم‌گیری‌هایش فکر می‌کند و گویی به تقدیر خود resign کرده است. در نهایت، نکته‌ای درباره ارزش گوهر وجود انسان و تأثیر آن بر روابط انسانی مطرح می‌شود.