شمارهٔ ۴۴ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای ماه وشان همه غلامت
خورشید رخان اسیر دامت
در ناف غزال خون گره کرد
یک چین ز دو زلف مشک قامت
بی رخصت ما کشیده ای جام
خون دل ما بود حرامت
مه کاست ز رشک، گرچه در بزم
خورشید به کف گرفته جامت
هر شب به سپهر چشم انجم،
نظاره کنان شمع بامت
هر روز به چرخ روی خورشید
زرد است ز رشک نقش گامت
ریزم دل و جان به پای پیکی
کآرد به حضور من پیامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر به توصیف محبوبی میپردازد که زیباییاش همچون ماه و خورشید است و همگان عاشق او هستند. او اشاره میکند که معشوق با زلفهایش دل و جان را اسیر کرده و به رغم همه کاستیها، همچنان در بزم و مهمانیها درخشش دارد. شاعر همچنین از حسرت و درد دل خود سخن میگوید که به خاطر عشق به این معشوق، در پیامی به او افکار و احساساتش را منتقل میکند. در نهایت، احساساتی نظیر حسادت و شوق او نسبت به معشوق به وضوح نمایان است.