نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را هوای باده یاقوت‌فام توست

ساقی ببخش بوسه، که آن می به جام توست

ما همچو سکه زر خالص گداختیم

دریاب ای که سکه خوبی به نام توست

مرغ دلم، ز حلقه زلفت رها مباد

وارستگی مرا همه در چین دام توست

خرسند خاطرم، شب هجران، که عنقریب،

دست نسیم صبح، به زلف چو شام توست

تسنیم، جرعه ای ز لب روح پرورت

طوبی، حکایتی ز قد خوش خرام توست

ما را نمی رسد هوس فیض بندگیت

کیوان کمینه چاکر و جوزا غلام توست

گیتی همه به زیور حسنت منوّر است

خورشید کوکبی است که طالع ز بام توست

ساقی ز من بگوی به آن ترک باده نوش،

افسر نمی‌خورد می، و مست مدام توست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از ساقی می‌خواهد که باده‌ای به او بدهد که مُزین به عشق است و به یاد معشوق. او به یاد او دچار احساسات عمیق و ماندگار شده و خود را همچون سکه‌ای خالص می‌داند که فقط زیبایی معشوق ارزش دارد. شاعر می‌گوید که آزادی‌اش وابسته به زلف معشوق است و شب‌های دوری را با امید وصال سپری می‌کند. در ادامه، او از جذابیت و نور معشوق سخن می‌گوید و به سیگار خاصی از او اشاره می‌کند که زندگی‌اش را روشن کرده است. در نهایت، از ساقی می‌خواهد که به معشوق بگوید او همیشه مست محبتش است. شعر به خوبی احساسات عاشقانه و نیاز به وصال را بیان می‌کند.