نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت

گلبن از باد سحر، گر به سر یاران ریخت

امشب ای بنده بنه خواب، که آن هندوی زلف،

اشک یاقوت وش از دیده بیداران ریخت

لب چون لعل تو شد غنچه سیراب از خون،

بسکه خون جگر از چشم من گریان ریخت

لبت آهسته به بوسی تف دل باز نشاند

جرعه ای بود، که بر آتش ما پنهان ریخت

از غم روی تو در چشمه چشمم همه شب،

قطره ها جمع شد و خون دل عمّان ریخت

از فراق لبت، اندر شکن زلف، دلم

زهر جراره شد و در دهن ثعبان ریخت

حیرت افزود مرا ساقی مجلس، که به جام،

باده مدعی و خون مرا یکسان ریخت

تا من از حلقه جانانه نباشم، افسر،

همچو مویی،‌ دلم از طرّه مشک‌افشان ریخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تصویرسازی زیبایی از عشق و احساسات غمگین خود می‌پردازد. او از باران و طبیعت شروع می‌کند و ارتباطی میان زیبایی‌های طبیعی و احساسات درونی‌اش برقرار می‌کند. شاعر به زلف محبوبش اشاره می‌کند و اشک‌هایش را به یاقوت تشبیه می‌کند. او احساساتی چون عشق و درد را توصیف می‌کند و می‌گوید که عشقش به محبوبش موجب ریختن اشک و خون دلش می‌شود. در نهایت، بیان می‌کند که در غیاب محبوبش، مانند موهایی که از طره مشکش می‌ریزد، دلش نیز دچار پراکندگی و درد است.