شمارهٔ ۷۸ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسد
که ز ترک چشم ستمگرت، نگهی به خونجگری رسد
چه که هم تو زخمی و مرهمی، به وجود محتضرم همی،
چه خوش است زآمدنت دمی، خبری به محتضری رسد
صنما، مها، چه نکو بود، که محبت از دو طرف کشد
ز من آه بوالعجبی رود، ز تو پیک ناموری رسد
دل و جان و سر به طبق نهم، که نثار مقدمش آورم
ز قدوم قاصد محترم، ز تو گر به من خبری رسد
تو که شعله خوی و ستمگری، به دو رُخ، دو خرمن آذری
ز چه غم خوری، که به خرمنی، ز نگاه تو شرری رسد
بشنو ز افسر مبتلا، برسان سلام و نیاز ما
به مقیم درگهش ای صبا، گذرت اگر سحری رسد
به خدنگ غمزهات ای جوان، همه جان و تن سپرم از آن
که به پیکر من خسته جان، نه به سینه دگری رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تبیین احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر نگران است که عشق و محبت نمیتواند دوطرفه باشد و از طرف معشوق به او لطمهای وارد شود. او به سردرگمی ناشی از عشق و حسرتهایش اشاره میکند و در نهایت از معشوق میخواهد که خبری از خود به او برساند. شاعر به زیبایی و ظرافت احساساتش را به تصویر میکشد و به تاثیر عمیق نگاه معشوق بر روح و جان خود میپردازد. در کل، این شعر ترکیبی از عشق، درد و longing را به نمایش میگذارد.