نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به هر محفل که شمعی زآتش پروانه می‌سوزد

ز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه می‌سوزد

شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتش

که برق شعله‌ام هم شمع و هم پروانه می‌سوزد

در این ویرانه آن دیوانه آتش‌نهادم من،

که هرشب از شرار ناله‌ام ویرانه می‌سوزد

چنانم از جگر آتش برون آید که بر ساغر

نهم گر لعل لب، هم باده هم پیمانه می‌سوزد

خیالت بر من دیوانه، در ویرانه برق‌آسا

شراری زد که هم ویرانه هم دیوانه می‌سوزد

شدم در بزم هر آتش‌پرست افسانه عشقت

چو خرمن پیکرم از برق آن افسانه می‌سوزد

نه من پروانه‌سان هردم زنم آتش به بال و پر

که از سودای عشقت شمع در کاشانه می‌سوزد

چنان از عشق سوزد افسرا، جانانه‌ام پیکر

که پنداری تو برق آشنا بیگانه می‌سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف شعله‌های عشق و سوز و گداز ناشی از آن می‌پردازد. او از حسرت و درد دل ناشی از دوری معشوق می‌گوید و بیان می‌کند که آتش این دل‌تنگی، هم دیوانه و هم فرزانه را می‌سوزاند. او شب‌ها در تنهایی و ویرانی عشق خود، گریه و ناله می‌کند و از شدت احساساتش، مانند شمع و پروانه، می‌سوزد. شاعر به تصویر کشیدن آتش درونی خود و تأثیر عشق بر زندگی‌اش ادامه می‌دهد و به این نتیجه می‌رسد که عشق، او را به شدت دچار سوزش و درد می‌کند و حتی به‌نظر می‌رسد که وجودش به خاطر این عشق در حال دود شدن است. در نهایت، او از عشق خود به عنوان شعله‌ای غریب و آشنا یاد می‌کند که همه‌جا را می‌سوزاند.