نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد

آواز بی‌نیازی از آسمان برآمد

تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی

خود بی‌مصاف جانا با او توان برآمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و بی‌نیازی محبوب خود می‌پردازد. او از تأثیر عمیق عشق و جمال محبوب بر جان و دل عاشق صحبت می‌کند و اشاره می‌کند که چگونه زیبایی محبوب تا عمق وجودی انسان‌ها نفوذ می‌کند. شاعر به درد و رنج عاشقان و جفایی که محبوب با آن‌ها می‌کند نیز اشاره دارد. در نهایت، او عشق را به عنوان یک گنج باارزش توصیف می‌کند که غیرقابل مقایسه با دیگر امور دنیاست. این شعر تصویری غنی از عشق و زیبایی، ناتوانی عاشقان و ارزش عشق را به نمایش می‌گذارد.