نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۱ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

تو را نازی است اندر سر که عالم برنمی‌تابد

مرا دردی است اندر دل که مرهم برنمی‌تابد

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می‌سازم

که دندان‌مزد چون اوئی ازین کم برنمی‌تابد

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی‌تابد

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی‌گنجد

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی‌تابد

مرا کُشتی به تیر غمزه وانگه طُره بُبْریدی

مکن، طُره مبُر کاین قدر ماتم برنمی‌تابد

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

که بُردابُرد حسن تو دو عالم برنمی‌تابد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از عشق و درد دل خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که زیبایی محبوبش غیرقابل تصور است و او در قلبش دردی دارد که هیچ درمانی برای آن وجود ندارد. او به وفاداری خود اشاره می‌کند و می‌گوید حتی سگ کوی محبوبش، جان‌های بسیاری را فدای او می‌کند. شاعر به دشواری‌های رسیدن به معشوق و گوشه‌نشینی غم‌انگیز خود نیز اشاره دارد و می‌گوید که عشق او به قدر طاقت‌فرسا و شدید است که کسی نمی‌تواند آن را تحمل کند. همچنین او اشاره می‌کند که زیبایی محبوبش به قدری است که دو جهان را نمی‌توان تاب آورد. در نهایت، شاعر به شخصیت خود اشاره می‌کند که این همه درد و رنج را به خاطر عشقش بر دوش می‌کشد.