نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۹ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

مرد که با عشق دست در کمر آید

گر همه رستم بود ز پای درآید

ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب است

هر دم ازو بازویی دگر به در آید

نیست به عالم تنی که محرم عشق است

گر به وفا ذم کنیش کارگر آید

از پس عمری اگر یکی به من افتد

آن بود آن کز همه جهان به سر آید

طفل گزین یار تا طفیل بیابی

کانکه دگر دید با تو، هم دگر آید

فتنه شدن بر گیاه خشک نه مردی اَست

خاصه به وقتی که تازه گل به بر آید

هر که به معشوق سال‌خورده دهد دل

چون دل خاقانی از مراد بر آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار به موضوع عشق و ویژگی‌های آن اشاره دارد. شاعر به این نکته می‌پردازد که عشق می‌تواند قوی و نافذ باشد و حتی قهرمانانی چون رستم نیز در برابر آن زانو می‌زنند. عشق همچون نیرویی ناشناخته است که هر بار تازگی و شگفتی به همراه دارد. او به این مفهوم اشاره می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند از عشق فرار کند و اگر کسی وفاداری را نپذیرد، راه به جایی نخواهد برد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که عشق باید خالص و بی آلایش باشد و واقعی بودن آن در چنین دوستی‌ها و روابطی نمایان می‌شود. عشق به عنوان نیرویی زنده و نشاط‌آور توصیف شده که نمی‌توان از آن غافل شد.