نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۰ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زند

وز دل من صبر را بیخ کنون می‌کند

از سر میدان دل حمله همی آورد

بر در ایوان جان مرد همی افکند

عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است

و آمده تا هوش را خانه‌فروشی زند

دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد

خوی تو نیز از جفا یاری او می‌کند

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است از آنک

شعر به وصف تواَم چون زرِ تر می‌زند

با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک

هست درستم که پیش پای به ره بشکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق سخن می‌گوید که در دلش ریشه دوانده و آرامش را از او گرفته است. عشق به جانش حمله می‌کند و بر او غلبه دارد. عقلش همچون کیسه‌ای بی‌خاصیت شده و حس هوش را از او می‌گیرد. شاعر از دردهایی که بر دلش نشسته شکایت دارد و متوجه است که در برابر ظلم زمانه، عشق و وفاداری محبوبش نیز به رنج او افزوده می‌شود. او از خود می‌پرسد چگونه می‌تواند از بدی‌های قضا و قدر گله کند، در حالی که عاشق شده و سرنوشتش را به عشق سپرده است.