نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۸ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فتاده‌ام به طلسم کشاکش تقدیر

نه گرد خانه به دوشم نه خاک دامن‌گیر

دل رمیده و شوق بهانه خود دارم

که دیده است دو دیوانه را به یک زنجیر

چه طرف‌ها که نبستم ز رهنمائی دل

دلیل رهزن من مست خواب و راه خطیر

خدا زیارت فتراک دل نصیب کناد

رمیده خاطرم از دام راه بی‌تاثیر

نفس کشیدن مرغ اسیر پرواز است

مباد صید رهائی شوی ز دام صفیر

دلی که بال و پری در هوای خاک بزد

ندید خواب شکفتن چو غنچهٔ تصویر

ز سینه تا به لب آئین نیشتر دارم

حدیث از جگر پاره می‌کنم تفسیر

تو کز تفحص عنقا غبار خواهی شد

چرا غزال قناعت نمی‌کنی تسخیر

ز فیض دولت بیدار دیده می‌خواهم

که صبح را دهم از گریه توشهٔ شب‌گیر

تو خاقنی که به تاراج امتحان رفتی

ز گرد کورهٔ وارستگی طلب اکسیر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به موضوع تقدیر و دردهای عاشقانه و جستجوی معنا می‌پردازد. شاعر از احساسات درونش سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که در کشاکش تقدیر گرفتار شده و دلش شوق و آرزوهایی دارد که دستیابی به آن‌ها برایش دشوار است. او به یاد دو دیوانه‌ای می‌افتد که به یک زنجیر بسته شده‌اند و به تنگناهای دلش اشاره می‌کند. همچنین به حس آزاد بودن و پرواز مرغی که در قفس است، پرداخته و از جستجوی معنوی خود برای یافتن رهایی و بهره‌مندی از زندگی می‌گوید. در ادامه، شاعر به اینکه چگونه او از ناکامی‌ها و دردها سخن می‌گوید و به کنکاش در وجود خود پرداخته است، اشاره می‌کند. در نهایت، او خواستار بیداری و روشنایی در زندگی‌اش است و به این اندیشه می‌رسد که باید از حالاتی رها شود که او را در بند نگه داشته است.