نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۸ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

در سایهٔ شب شکست روزم

خورشید سیاه شد ز سوزم

از دود جگر سِلاح کردم

تا کین دل از فلک بتوزم

تنها همه شب من و چراغی

مونس شده تا بگاه روزم

گاهی بکُشم به آه سردش

گاه از تف سینه برفروزم

یک اهل نماند پس چرا چشم

زین پرده در آن فرو ندوزم

خاقانی دل شکسته‌ام، باش

تا عمر چه بر دهد هنوزم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و اندوهی که پس از شکست و ناامیدی به او دست داده صحبت می‌کند. او می‌گوید که خورشید به خاطر عذابش سیاه شده و درد درونش را با دود جگرش تعبیر می‌کند. شب‌ها تنها با چراغی می‌گذراند و به خاطر غم قلبی‌اش، گاهی آه سردی می‌کشد و گاهی با تف سینه‌اش می‌سوزاند. او به این فکر می‌کند که اگر هیچ کس دیگری در دنیا نمانده، چرا باید چشم انتظاری خود را از دست بدهد. در نهایت، خود را به عنوان خاقانی با دل شکسته معرفی می‌کند و از این که هنوز عمرش در حال گذر است، تعجب می‌کند.