نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۳ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

نماند اهل و رنگی که من داشتم

برفت آب و سنگی که من داشتم

به بوی دل یار یک‌رنگ بود

به منزل درنگی که من داشتم

برد رنگ دیبا هوا لاجرم

هوا برد رنگی که من داشتم

خزان شد بهاری که من یافتم

کمان شد خدنگی که من داشتم

بجز با لب و چشم خوبان نبود

همه صلح و جنگی که من داشتم

چو شیر، آتشین چنگ و چست آمدم

پی هر پلنگی که من داشتم

کنون جز به تعویذ طفلان درون

نبینند چنگی که من داشتم

نه خاقانیم نام گم کن مرا

که شد نام و ننگی که من داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از روزهای خوشی و زیبایی‌ها سخن می‌گوید که دیگر در دسترسش نیستند. او به یاد رنگ‌ها و لحظه‌های دلپذیری می‌افتد که در کنار محبوبش تجربه کرده است. زندگی‌اش به گذشته‌ای پربار و شاداب اشاره دارد که حالا به خزان و سردی بدل شده است. شاعر حسرت از دست دادن آن روزها را دارد و به مرور زمان، چیزهایی که曾 داشتند و اکنون از دست رفته‌اند را توصیف می‌کند. او همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که دیگر هیچ نشانی از آن شادابی‌ها و زیبایی‌ها باقی نمانده و به نوعی دچار ناامیدی و افسردگی شده است.