نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۳ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌ام

زیر هر تار شکنجی صد جهان جان دیده‌ام

دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاست

مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده‌ام

بی‌میانجی زبان و زحمت گوش آن زمان

لابه‌ها بنموده‌ام لبیک‌ها بشنیده‌ام

گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی او

هم به دست اشک در پای غمش پاشیده‌ام

از نحیفی همچو تار رشته‌ام در عقد او

لاجرم هم بستر اویم وز او پوشیده‌ام

گرچه آن خوش لب جهان خرمی را برفروخت

من به دندان محنت او را به جان بخریده‌ام

او مرا بی‌زحمت من دوست دارد زین قِبَل

دشمن خاقانیم تا مهر او بگزیده‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و دردهایی که از عشق آن محبوب به او رسیده، اشاره می‌کند. او از شکنج‌های زلف محبوب صحبت می‌کند و می‌گوید که شب گذشته دچار اندوهی عمیق شده است. شاعر به پیوند میان جان و عشقش اشاره دارد و از احساس تنهایی و نا آرامی خود در میان این کشش‌ها می‌گوید. او به عمق عشق و ناراحتی‌هایی که از این عشق متحمل شده، اشاره کرده و می‌گوید که به رغم همه محنت‌ها، عشق او را در زندگی‌اش پذیرفته است. همچنین، او به هیچ‌گاه عاشق دیگری نبوده و همواره در تلاش بوده تا عشقش را حفظ کند. این شعر در نهایت بازتابی از عشق وارسته و پر درد است که به زیبایی و عمق احساسات عاشقانه پرداخته است.