نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم

به خاک پای او که‌امید خاک پای او دارم

ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد

من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم

گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد

نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم

اگر دل در غمش گم شد چه شاید کرد، گو گم شو

دل اینجا از سگان کیست تا پروای او دارم

بن هر موی را گر باز پرسی تا چه سر دارد

ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم

به جان او کزو جان را به درد اوست خرسندی

که جان داروی خویش از درد جان افزای او دارم

شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم

که در گردن کمند زلف دود آسای او دارم

اگر صد جان خاقانی به بالایش برافشانم

خجل باشم که این خلعت نه بر بالای او دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و علاقه عمیق خود به محبوب صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که تمام وجودش را وقف عشق او کرده و حتی از جان خود نیز بی‌خبر است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که اگر محبوب با محبت خود او را بپذیرد، هیچ نگرانی ندارد، زیرا از لطف محبوب بهره‌مند است. او همچنین می‌گوید که دلش در غم محبوب گم شده و اگر کسی بخواهد راز عشقش را بپرسد، باید بداند که او فقط به عشق محبوب فکر می‌کند. در نهایت، شاعر خود را در برابر محبوب کوچک می‌بیند و حتی اگر جانش را نیز فدای او کند، باز هم احساس شرمساری می‌کند که نمی‌تواند به اندازه‌ای که شایسته است، محبوب را ستایش کند.