نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ما پیشکش تو جان فرستیم

ور دست رسد جهان فرستیم

جان خود چه سگ و جهان چه خاک است

تا بر درت این و آن فرستیم

یک وام لبت نداده باشیم

آنگه که هزار جان فرستیم

در قیمت لعل تو چه ارزد

ما ارچه هزار کان فرستیم

دندان مزد سگان کویت

بپذیری اگر روان فرستیم

این لاشهٔ تن کشیده در جل

برِ آخورْ پاسبان فرستیم

بس عذر کز آخور تو خواهیم

گر ابلق آسمان فرستیم

قصه به تو هر نفس نویسیم

قاصد به تو هر زمان فرستیم

دیده هم از آن توست بگذار

تا مرغ به آشیان فرستیم

خاقانی را هزار گنج است

یک یک به تو رایگان فرستیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان فداکاری و عشق عمیق شاعر به معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که جان و جهانش را به پای محبوب تقدیم می‌کند و حتی ارزش جانش را در برابر محبوب نمی‌داند. او از درگاه محبوب تقاضا دارد که هنوز وامی از لب او نگرفته و در عوض هزار جان را تقدیم کند. شاعر ارزش لعل محبوب را بالا می‌داند و می‌گوید که حتی اگر هزار کان طلا نیز فراهم کند، باز هم در برابر محبوب ناچیز است. او عاشقانه از مشکلات و دردسرهایی که برای رسیدن به محبوبش دارد صحبت می‌کند و در نهایت بر این نکته تأکید می‌کند که تمام ثروت و گنج‌های خود را به رایگان به معشوق تقدیم می‌کند.